بخش ۴ - الحکایه و التمثیل
بپرسیدم ز پیری سال فرسوددر آن ساعت که وقت رفتنش بود
که همراه تو چیست ای مرد غمناک ؟چه داری زادِ راهِ منزلِ خاک ؟
جوابم داد کز بی آگهی مندلی پر میبرم دستی تهی من
خدایا من درین دیر تحیرچو آن پیرم تهی دست و دلی پر
تهی دستم ز زاد راه جاویدبه فضل تو دلی دارم پر امید
خداوندا امید من وفا کندلم را از کرم حاجت روا کن
منور دار جانم را به نوریدلم را زنده گردان از حضوری
حضوری ده ز چندین ترهاتمیقینی ده میان مشکلاتم
مرا از من نجاتی ده به توفیقز نور خود براتی ده به تحقیق
دلم را محرم اسرار گردانز خواب غفلتم بیدار گردان
بر افروز از خداوندی دلم راتوانگر کن به خرسندی دلم را
نفس چون برکشندم همنفس باشدر آن درماندگی فریادرس باش
چو جان را منقطع شد از جهان دممرا با نور ایمان دار آن دم
چو با ایمان فرو بردی به خاکمنیاید از جهانی جرم باکم
خداوندا همه بیچارگانیمدرین هنگامه چون نظارگانیم
همه گر دوزخیایم ار بهشتیتو میدانی و تو تا چون سرشتی
که داند تا به معنی متقی کیست؟سعید از ما کدامست و شقی کیست؟