گنج

بخش ۳ - الحکایه و التمثیل

شنودم من که پیری را مقرببه سختی درد دندان خاست یک شب
فغان می‌کرد تا وقت سحرگاهیکی هاتف زفان بگشاد ناگاه
که یک امشب نداری سر به بالینچرا بر حق زنی تشنیع چندین
دگر شب نیز از شرم خداوندبه خاموشی زفان آورد در بند
از آن دردش جگر می‌سوخت در برولی افکنده بود از شرم حق سر
یکی هاتف دگر ره داد آوازکه با یزدان صبوری می‌کنی ساز
عجب کاری بفتادست ما راکه چندینی پر استادست ما را
نه بتوان گفت نه خامش توان بودنه آگه مند نه بیهش توان بود
گر ازین گونه کاری سخت یادستکه فرزندان آدم را فتادست
بگو تا کیست مردم بی نواییکفی خاکست و روزی ده بقایی
فراهم کرده مشتی استخوان راکشیده پوستی در گرد آن را
بهم گرد آمده مشتی رگ و پیکه می‌ریزد گهی خلط و گهی خوی
به دستی می‌خورد قوتی به صد نازبه دستی نیز می‌شوید ز خود باز
اگر قولی کند بدقول باشدخوشیش از جایگاه بول باشد
فراغت جای او باشد به مبرزچو فارغ شد بدان شیرین کند رز
اگر صحبت کند با سریت وزنتو دانی کآب می‌کوبد به هاون
کفن از کرم مرده می‌کند بازکه من ابریشمین می‌پوشم از ناز
به خون دل زر از بیرون درآرداجل خود زر ستاند خون برآرد
همه بیناییش پیهی نمک سودهمه شنواییش لختی خراندود
اگر خاری شود در پای او رابدارد مبتلا بر جای او را
اگر یک بار افزون خورده باشدشکم را چار میخی کرده باشد
وگر خود کم خورد از ضعف و سستیببرد دل امید از تن درستی
بمانده زنده و مرده به یک دمهمه عمرش گرو کرده به یک دم
نه یک دم طاقت سرماش باشدنه تاب و قوت گرماش باشد
نه صبرش باشد اندر هیچ کارینه طاقت آورد در انتظاری
چو موری سست و زهر انداز چون مارچو کاهی در سرش کوهی ز پندار
به صد سختی درین زندان بزادهبسی جان کنده آخر جان بداده