بخش ۴ - الحکایه و التمثیل
یکی پرسید از آن مجنون معنیکه کیست این خلق و چیست این کار دنیی
چنین گفت او که دوغ است این همه کارمگس بر دوغ گرد آمد بهیک بار
چه وادی است این که ما در وی فتادیم!ز دست خویش از سر پی فتادیم
درین وادی همه غولان خویشیمز اول روز مشغولان خویشیم
چو درمانیم، برداریم فریادبلا چون رفت، بگذرایمش از یاد
دریغا رنج برد ما به دنییغم بسیار و آنرا حاصلی نی
اگر از دیده صد دریا بباریخدا داند که تو بر هیچ کاری
عزیزا گر به دست آری کدوییپدید آری برو چشمی و رویی
کدو پر یخ کنی و آنگه بداریکه تا اشگی همیریزی به زاری
چو باران گرچه آن اشگ است بسیاربه چشم کس ندارد هیچ مقدار
همه در جنب قدرت همچنانیماگر خندیم وگر اشگی فشانیم
هزاران دل برین آتش کباب استکهرا پروای این یک قطره آب است؟
نگردد ز اشگ تو حکم خداییچه گویی با کهای و در کجایی؟
اگر هر دو جهان نابود باشدخدا را نه زیان نه سود باشد
اگر روزیت بر گیرند از پیشقیاس حق نگیری نیز از خویش
اگر نالی وگر نه، کار رفتهستهمه نقشی از آن پرگار رفتهست
بنه تن تا نمالد روزگارتچنین رفتهست، با دیگر چه کارت؟
چرا هر چند کاری سخت افتادز حیرت بر تو افتادهست فریاد
همیپرسی که این چون و آن چگونهستچرا این راست دیگر پاشکونهست
اگر تو چشم داری چشم کن بازچو کردی چشم باز، اندیشه کن ساز
دمی آرام موجودات بنگرثبات نفس یکیک ذات بنگر
ترا گر عقل و تمییزست رفتهچه میپرسی همه چیزست رفته
تو ای عطار ره در کوی جان گیرجهان کم گیر، گو دشمن جهان گیر
تو کرکس نیستی، مردار بگذارجهان با دیو مردمخوار بگذار
سلیمان را چو شد انگشتری گمبرَست از ریش مشتی دیو مردم
قدم در نه به بازار عدم توچه میجویی ز مشتی نوقدم تو
هر آنچ آن باطل است از پیش برگیرره حق گیر و دل از خویش برگیر
ز حب مال و حب جاه برخیزحجاب خود تویی، از راه برخیز
چرا جانت ز عالم پر گزند است؟که از عالم ترا قوتی بسندهست
اگر این نفس فرتوتت نبودیغم و اندیشهٔ قوتت نبودی
ز خود بگذر، قدم در راه دین زنبت است این نفس کافر، بر زمین زن
مکن در راه دین یک ذره سستیکه نستانند در دین جز درستی