بخش ۲ - الحکایه و التمثیل
یکی چندانک در ره ژنده دیدیجز آن کارش نبودی ژنده چیدی
شبی چون پرشدش از ژنده خانهفتادش اخگری اندر میانه
همه ژنده بسوخت او در میان همکرا در هر دو عالم بود از آن غم
الا یا ژنده چین ژنده چه چینیمیان ژنده تا چندی نشینی
چو بهر ژنده داری چشم بر راهبسوزی هم تو و هم ژنده ناگاه
تو پنداری که چون مردی برستیکجا رستی که در سختی نشستی
یقین میدان که چون جانت برآیدبه یک یک ذره طوفانت برآید
نباشد از تو یک یک ذره بی کاربود در رنج جان کندن گرفتار
چو ازگورت برانگیزند مضطربرهنه پا و سر در دشت محشر
چو خوش آتش زدی در خرمن خویشندانی آنچ کردی با تن خویش
ترا این پس روی غول تا کیبدنیا دوستی مشغول تا کی
بدادی رایگانی عمر از دستاگر بر خود بگریی جای آن هست
دمی کان را بها آید جهانیپی آن دم نمیگیری زمانی
گرفتی از سر غفلت کم خویشنمیدانی بهای یک دم خویش
گهی معجز گهی برهان نمودندگهی توریت و گه قرآن نمودند
ترا از نیک و بد آگاه کردندبسوی حق رهت کوتاه کردند
بگفتندت چه کن چون کن چرا کنهوا را میل کش کار خدا کن
نه زان بود این همه سختی و درخواستکه تا دستار رعنایی کنی راست
به بازار تکبر میخرامینیارد گفت کس با تو چه نامی
بپوشی جامهٔ با صد شکن تونیندیشی ز کرباس و کفن تو
ترا تا نشکند در هم سر و پاینگردی سیرنان و جامه وجای
تو تا سر داری و تا پای داریرگ سود و زیان بر جای داری
تو خاکی طبع چندین باد پندارچو سر بنهی ز سر بنهی به یک بار
خوشی خود را غروری میدهی توسبد از آب زود آری تهی تو
چو در خوابی سخن هیچی ندانیچو سر اندر کفن پیچی ندانی
برو جهدی کن ار پیغمبری توکه تا توشه ازین عالم بری تو
تو پنداری به یک طاعت برستیکه از غفلت چنین فارغ نشستی
ترا این سخته نیست این کار ای دوستبرون میباید آمد پاک از پوست
فغان و خامشی سودی نداردکه هستیّ تو بهبودی ندارد