گنج

بخش ۲ - الحکایه و التمثیل

مگر بیمار شد آن تنگ دستیکه دایم کونهٔ هیزم شکستی
بپرسش رفت غزالی بر اونشست از پای اما بر سر او
بدو گفتا که بهتر گردی این بارمخور غم زین جوابش داد بیمار
که بهتر گشته گیرم ای خردمندشکسته بار دیگر کونه‌ای چند
چه برهم می‌نهی چون آخر کارفور خواهد فتاد از هم بیک بار
ز سود خود مشو خشنود دنیااگر مردی زیان کن سود دنیا
یقین می‌دان که مرد راه آنستکه سود این جهان او را زیانست
ز بی هیچی خود پیچش نباشدنباشد هیچش از هیچش نباشد
بزرگانی که دین مقصود ایشانستزیان کار دنیا سود ایشانست
بدنیا ملک عقبی زان خردیدندکه این صد ساله سختی سود دیدند
تو نیز ای مانده در دنیای فانیچنین بیع و شری کن گر توانی
زیان آمد همه سود من و توفغان از زاد وز بود من و تو
بزادن جمله در شوریم و آشوببمردن جمله در زیر لگدکوب
جهان تا بود ازو جان می برآمدیکی می‌رفت و دیگر می‌درآمد
جهان را ماه شادی زیر میغ استهمه کار جهان درد و دریغ است
جهان با سینهٔ پر درد ما راخوشی درخواب خواهد کرد ما را
ز بیدادی جهان داند جهان سوختنباید گرگ را دریدن آموخت
چنان می جادوی سازد زمانهکه کس دستش نبیند در میانه
بدست چپ نماید این شگفتیتو پای راست نه در پیش و رفتی
ترا با جادویی او چه کارستمقامت نیست دنیا ره گذارست
جهان بر ره گذر هنگامه کردستتو بگذر زانک این هنگامه سردست
اگر کودک نیی بنگر پس و پیشبهنگامه مه ایست ای دوست زین پیش
چه می‌خواهی ز خود بیرون بماندهمیان خاک دل پرخون بمانده
برو جان گیر و ترک این جهان کنکه او گیر و داوش در میان کن
چه خواهی داو زین گردنده پرگارکه خواهی شد بد او او گرفتار
چه بخشد چرخ مردم را در آغازکه در انجام نستاند از او باز
چو طاوسیست گردون پرگشادهجهانی خلق را بر پر نهاده
بروز این آسمان دود کبودستبشب آب سیاه آخر چه بودست
بماندی در کبودی و سیاهیبمردی در میان آخر چه خواهی
برو زین گرد نای آبنوسیچه زین درنده درزی می‌بیوسی
سخن تا چند گویی آسمان راکه بی شک بر زمین اندازد آنرا
زدست آسمان هر دل که جان داشتگرش دستست هم بر آسمان داشت
فلک طشتیست پر اخگر ز اخترتو دل پر تفت زیر طشت و اخگر
سزد گر پای بر آتش بماندیکه زیر آتشین مفرش بماندی
گر از خورشید فرق تو کله داشتکله نتوانی از گردون نگه داشت
مرا باری دل از گردون فرومردز بس کس کو برآورد و فرو برد
کرا این گنبد گردان بر آردکه نه در عاقبت از جان برآرد
جهان خون بی حد و بی باک کردستبسی زین تیغ زیر خاک کردست
فلک هر لحظه دیگر چیزت آردبهر ساعت بلایی نیزت آورد
عجب درمانده‌ام چون مبتلاییکه دل چون می‌چخد با هر بلایی
بگو تا چند گاه اندوه و گه غمفغان از روز و شب وز سال و مه هم
نگردد هیچ صبحی روز نزدیککه تا بر ما نگردد روز تاریک
نگردد هیچ شامی شب پدیدارکه نه شب خوش کند شادی بیک بار
نگردد هیچ ماهی نو درین بابکه تا بر ما نپیمایند مهتاب
نگردد هیچ سالی نو ز ایامکه نه ده ساله از ماغم کند وام
حدیث ماه و سال و روز و شب بینعجب بازی چرخ بوالعجب بین
چو شب انگشت ریزندش ببردربهر روزی ببایندش ز سر در
تنوری تافتست این دیر ناسازکزو بی سوز ناید گردهٔ باز
بتر زین در زمانه فتنه‌ای نیستکزین چنبر رسن را رخنه‌ای نیست
اگر خواهی که تو بیرون گریزینه پایست و نه چنبر چون گریزی
که گفتت گرد چرخ چنبری گردکه قد همچو سروت چنبری کرد
سپهری را که دریاییست پرجوششدی چون چنبر دف حلقه در گوش
ترا چون چنبر گردون فرو بستچرا در گردنش چنبر کنی دست
سپهر چنبری چنبر بسی زدچو حلقه بر در حق سربسی زد
بسی چنبر بزد چون خاک بیزینیامد بر سر غربال چیزی
درین اندوه پشتش چنبری شدلباس او ز غم نیلوفری شد
تو می‌خواهی که برخیزی ببازیازین چنبر جهی بیرون چو غازی
تو نشناسی الف از چنبری بازمکن سوی سپهر چنبری ساز
گذر زین چنبر آن ساعت توانیکه جان برچنبر حلقت رسانی
اگر صد گز رسن باشد بناکامگذر بر چنبرش باشد سرانجام
زهی افسوس و حیلت سازی مازهی دوران چنبر بازی ما
جهانا طبع مردم خوار داریکه چندین خلق در پروار داری
یکایک را میان نعمت و نازبپروردی و خوردی عاقبت باز
جهانا کیست کز دور تو شادستهمه دور تو با جور تو بادست
جهانا غولی و مردم نماییکه جو بفروشی و گندم نمایی
جهانا با که خواهی ساخت آخربکوری چند خواهی باخت آخر
دلا ترک جهان گیر از جهان چندترا هر دم ز دور او زیان چند
ز دست نه خم پرپیچ ایامچه می‌پیچی بخواهی مرد ناکام
جهان چون نیست از کار تو غم ناکچرا بر سر کنی از دست او خاک
چه سود ار خاک بر افلاک ریزیکه گر سنگی میان خاک ریزی
جهان را بر کسی غم خوارگی نیستکسی را چاره جز بیچارگی نیست
جهان چو تو بسی داماد داردبسی عید و عروسی یاد دارد
نه بتواند زمانی شاد دیدتنه یک دم از غمی آزاد دیدت
بعمری می‌دهد رنج مدامتکه تا کار جهان گیرد نظامت
بعمری جز بلا حاصل نبینیکه تا روزی بکام دل نشینی
چو بنشستی برانگیزد بزورتبزاری می‌دواند تا بگورت
تو تا بنشستهٔ در دار فانینشسته رفتهٔ و می ندانی
مثالت راست چون گردست پیوستکه گرد آنگه رود بی شک که بنشست
ز دور نه سپهر یک ده آیتچه باید کرد چندینی شکاست
فلک سرگشته تر از تست بسیارچه باید خواست زو یاری بهر کار
فلک عمری دوید اندر تک و تازکه تا سرگشتگی دارد ز خود باز
چو نتواند که از خود باز داردترا چون در میان ناز دارد