بخش ۳ - الحکایه و التمثیل
مگر دیوانهای میشد به راهیسر خر دید بر پالیزگاهی
بدیشان گفت چون خر شد لگدکوبچراست این استخوانش بر سر چوب؟
چنین گفتند کای پرسندهٔ رازبرای آنک دارد چشم بد باز
چو شد دیوانه زان معنی خبرداربدیشان گفت ای مشتی جگرخوار
گر آنستی که این خر زنده بودیبسی زین کار خر را خنده بودی
شما را مغز خر دادست ایاماز آنید این سرِ خر، بسته بر دام
نداشت او زنده، چوب از کون خود بازچگونه مرده دارد چشم بد باز
برو دم درکش و تن زن چه گوییچو چیزی میندانی می چه جویی؟
مشو چون سایه در دنبال این کارکه ناید شمع را سایه پدیدار
تو خود سایه برین مفکن که خورشیدبرای تو کُند چون سایه جاوید
اگر تو پیش کار خویش آییز خود خود را بلایی بیش آیی
وگر تو دم زنی از پرده بیرونمیان پردهٔ دل افکنی خون
مکش چندین کمان بر تیر تدبیرکه از تو بر تو میآید همان تیر