بخش ۱۲ - الحکایه والتمثیل
بر آن پیر زن شد مرد مهجورکه برگو سرگذشتی گفت هین دور
سرکس میندارم این زمان منکه سرگم کردهام این ریسمان من
ببین چندین طلب کار دگرگونزفان ببریده و سر داده بیرون
چه گویم چون زفان این ندارمدلم خون گشت جان این ندارم
فلک گرچه بسی بربوک بشتافتلباس سوک یافت از درد نایافت
چه گر کوه این حقیقت را کمر بستبریخت آخر که بادش بود در دست
چو دریا هرک زینجا قطرهٔ بردز رنج تشنگی هم خشک لب مرد
اگر خورشید گویم با رخی زردشود در کوش هر شب هم بدین درد
اگر ماهست میبینی که هر ماهسپر بندازد از حیرت درین راه
زمین خود خاک بر سر دارد از غمفلک سرگشته در افسوس و ماتم
دهان آلوده عرش و در شکم هیچگرفته لوح لوح از سر قلم هیچ