بخش ۱۱ - الحکایه و التمثیل
چنین گفتهست آن دریای پر نورکه خاک او به خرقانست مستور
که در عالم فقیر آنست کاملکه اندر فقر خود باشد سیه دل
بگویم با تو این معنی مکن جنگکه تا نبود پس از رنگ سیه رنگ
سواد وجه فقر آید بداریننسنجد ذرهای در فقر کونین
چه میگویم که یک تن چون پیمبرنیابد فقر کلی رنج کم بر
مرا کار تو میآید به بازیکه با اسپان تازی لاشه بازی
مزن دم چون نبی درخورد این رازتن اندر کار ده با وقت میساز
به گرد پردهٔ اسرار کم گردکه نبود مرد این اسرار هر مرد
نیابی در دریای معانیوگر یابی هم آنجا غرقه مانی
کسی کاو کنه این اسرار جویدکلید گنج در بازار جوید
چو پی گم کردهاند از راه اسرارچگونه پی بری ای مرد هشیار
کسی کاین راز پی برد از نهانیهم او گم کرد پی تو تا ندانی
بماندی گوش بر در، چشم بر راهببر پی تا بیابی پیر آگاه
اگر خواهی که در را باز یابیبه عجز اقرار ده تا بازیابی
قبای راز بر بالای جان نیستکه جان را از چنین رازی نهان نیست
کسی کاو در این اسرار بشناختهمان در را بدین دریا درانداخت
درین دریا گهرهای معانیکه میداند بگو تا تو بدانی
به پنجه سال چون شد سوزنی راستکنون آن سوزن اندر قعر دریاست
بسی سکان درین دریا باستادچو آب از سر بشد در قعر افتاد
بسی سودای این تقویم پختیمهنوز از خامکاری نیم پختیم
بسی گفتیم کز اهل درونیمهنوز از ابلهی از در برونیم
بسی اندوه گوناگون بخوردیمبسی بر خاک خفته خون بخوردیم
بسی چون عنکبوتان خانه رفتیمبسی همچون مگس افسانه گفتیم
به هر پر کان کسی پرد پریدیمبه هر تک کان کسی بدود دویدیم
گهی با رند در میخانه بودیمگهی رخ در در بتخانه سودیم
گهی زنار ترسایان ببستیمگهی در دیر ترسایان نشستیم
گهی با کافران در جنگ بودیمگهی با آتش اندر سنگ بودیم
گهی سجاده بر دوش اوفکندیمگهی در بحر دل جوش اوفکندیم
گهی اندر چله سی پاره خواندیمگهی چون وحشیان آواره ماندیم
گهی با کوف در ویرانه بودیمگهی با صوف در کاشانه بودیم
گهی در خاره دل پر خار کردیمگهی در دشت جان ایثار کردیم
گهی سر بر سر زانو نهادیمگهی در های و هوی هو فتادیم
گهی از فخر فوق عرش رفتیمگهی از عار تحت عرش خفتیم
گهی با باز جان پرواز کردیمگهی صد در به آهی باز کردیم
گهی بوده گهی نابوده بودیمگهی کشتیم و گه هیچی درودیم
بسی در پویهٔ این راز گشتیمکنون بر ناامیدی باز گشتیم
بسی مردی بکردیم و چخیدیمکنون نادیده بویی ناپدیدیم
بسی این راه را از سر گرفتیمکنون این نیز بر دیگر گرفتیم
بسی سیلی و ماه و سال خوردیمقدحها زهر مالامال خوردیم
بسی گفتیم دل آرام نگرفتبسی رفتیم ره انجام نگرفت
کنون رفت آنک حرف از خویش خواندیمکه ناپروای کار خویش ماندیم