گنج

بخش ۱۳ - الحکایه و التمثیل

عزیزی گفت از عرش دل افروزخطاب آید بخاک تیر هر روز
که آخر از خدا آنجا خبر نیستخبر ده زانکه نتوان بی خبر زیست
همه حیران و سرگردان بماندیمدرین وادی بی پایان بماندیم
که می‌داند که حال رفتگان چیستبخاک اندر خیال خفتگان چیست
همه رفتند پر سودا دماغیفرو مردند چون روشن چراغی
همه چون حلقه بر درماندگانیمهمه در کار خود درماندگانیم
زهی دردی که درمانی نداردزهی راهی که پایانی ندارد
به یک ره هیچ کس را هیچ ره نیستکه جز در پایه بودن دست گه نیست
که داند تا چه شربتهای پر زهربه کام ما فرود آمد ازین قهر