بخش ۹ - الحکایه و التمثیل
سفالی را بیارایند زیبافرو پوشند او را شعر و دیبا
کنند از حیله چشما روی آغازکه چشما روی دارد چشم بد باز
اگر شخصی ببیند رویش از دورچنان داند که پیدا شد یکی حور
چو خلقانش ببیند از در و بامدر اندازندش از بالا سرانجام
چو برخاک افتد از عمری نپیچینیابی جز سفالی چند هیچی
بجز نقشی نبینی از جهانشبجز بادی نبینی در میانش
تو هم ای خواجه چشما روی امروزچو چشما روی زیبا روی امروز
ولیکن صبر هست ای خفته در راهکه تا در راهت اندازند ناگاه
اگر چه جای تو در زیر خاکستولیکن جای پاک از جای پاکست
دریغا جوهرت در تنگ پردهبه زنگار طبیعت رنگ برده
فرشته گر ببیند جوهر تودگر ره سجده آرد بر در تو
نه مسجود ملایک جوهر تستنه تاجی از خلافت بر سر تست
خلیفهٔ زادهٔ گلخن رها کنبگلشن شو گدا طبعی قضا کن
اگر چه پادشاهی پاس خود دارعصی آدم سپند چشم بد دار
به مصر اندر برای تست شاهیتو چون یوسف چرا در قعر چاهی
از آن بر ملک خویشت نیست فرمانکه دیوی هست بر جای سلیمان
اگر حاصل کنی انگشتری بازبه فرمان آیدت دیو و پری باز
تو شاهی هم در آخر هم در اولولی در پردهء پنداری احول
دو میبینی یکی را و دو را صدچه یک چه دو چه صد جمله توی خود