بخش ۱۰ - الحکایه و التمثیل
یکی شاگرد احول داشت استادمگر شاگرد را جایی فرستاد
که ما را یک قرابه روغن آنجاستبیاور زود آن شاگرد برخاست
چو آنجا شد که گفت و دیده بگماشتقرابه چون دو دید احول عجب داشت
بر استاد آمد گفت ای پیردو میبینم قرابه من چه تدبیر
ز خشم استاد گفتش ای بد اختریکی بشکن دگر یک را بیاور
چو او در دیدن خود شک نمیدیدبشد این شکست آن یک نمیدید
اگر چیزی همی بینی تو جز خویشتوهم آن احول خویشی بیندیش
تو هر چیزی که میبینی تو آنیولی چون در غلط ماندی چه دانی