بخش ۵ - الحکایه و التمثیل
چنین گفت آن بزرگِ کاردیدهکه بود او نیک و بد بسیار دیده
که خالق هرچه را دادهست هستیچه پیش و پس، چه بالا و چه پستی
چه انجُم چه فلک چه مهر و چه ماهچه دریا چه زمین چه کوه و چه کاه
چه لوح و چه قلم چه عرش و کرسیچه روحانی چه کروبی چه انسی
چه می چه انگبین چه خلد و چه حورچه ماهی و چه مه چه نار و چه نور
چه شرق و چه غرب چه از قاف تا قافچه هرچه آمد برون از نون و ز کاف
چه اسراری که در هر دو جهان هستچه لذاتی که پیدا و نهان هست
چه اندر هر دو عالم ذره ذرهچه اندر هفت دریا قطره قطره
همه بنمایدت روشن چو خورشیدچنانکه آن جمله میبینی تو جاوید
ولی مویی به تو ننماید از توتویی تو نهان میباید از تو
اگر چشم تو بر روی تو افتادز عشق تو برآید از تو فریاد
اگر میبایدت بویی هم از توریاضت کن که پر شد عالم از تو
چرا اندر غلط افتادی آخرچرا از بندگی آزادی آخر
عدم دیدی نظر بگماشتی تووجود خود عدم پنداشتی تو