بخش ۶ - الحکایه و التمثیل
شنودم من که طوطی را اول درنهند آیینهای اندر برابر
چو طوطی روی آیینه ببیندچو خویشی را هر آیینه ببیند
یکی گوینده خوشالحان و دمسازبرآرد از پس آیینه آواز
چنان پندارد آن طوطی دلبرکه هست آواز آن طوطی دیگر
چو حرفی بشنود گردد دلش شادبه لطفی گیرد او حرفی چنان یاد
وجود آیینه است اما نهان استعدم آیینه را آیینهدان است
هر آن صورت که در نقص و کمالیستدرین آیینه عکسی و خیالیست
چو تو جز عکس یک صورت نبینیهمه با عکس خیزی و نشینی
تو پنداری که هر آواز و هر کاراز آن عکس است کز عکسی خبردار
همه خلقان هم از خود بیخبر دانهمه چیزی طلسم یکدگر دان
چو تو در پیش آیینه نشینینبینی آیینه تو روی بینی
وجود ار ذرهای گشتی پدیدارشدی زین هر دو گیتی سرنگوسار
وجودْ آتش جهانْ پشمِ چیدهنمانده پشم و آتش آرمیده
جهان و هرچه در هر دو جهان استچو عکسیست و ترا برعکس آنست
اگر جز عکس چیزی بر تو افتدچون آن حلاج آتش در تو افتد
برآری پنبهٔ پندارت از گوشدرآیی چون خم خمخانه در جوش
سراپایت یکی گردد چو فرموکچو مردان ترک گیری پنبه و دوک
شود چون پنبهای موی سیاهتنه سر مانَد نه پنبه در کلاهت
چو تو یک دانه پنبه نیرزینه حلاجی کنی دیگر، نه درزی
ترا پنبه کند از خود که هین دورکه بر جای تو میبنشیند آن نور
مشو زنهار ای مرد فضولیازین معنی که من گفتم حلولی
حلول و اتحاد اینجا حرام استولیکن کار استغراق عام است
چراغ آنجا که خورشید منیر استمیان بود و نابودی اسیر است
چه جای نه عدد باشد نه اعراضنه اجسام و نه اجزا و نه ابعاض
هر آن حکمی که کردی آن تو باشیعطیم و عالم و دیان تو باشی
هر آن وصفی که حق را کرد خواهیچنان دانم که انسی فرد خواهی
تو اندر وصف او چیزی که دانیز دفترهای وهم خویش خوانی
چو فهم تو تو باشی او نباشداگر وصفش کنی نیکو نباشد
چو نه اوست ونه غیر او صفاتشصفاتش چون کنی بشناس ذاتش
بدو بشناس او را راهت این استطریق جان معنی خواهت این است