بخش ۸
بگویم با تو سری ای سخندانازین عالم کجا خواهد شدن آن
دگر گویم فنای او کدام استچو فانی شد بقای او کدام است
چو انسان رفت پاک از ملک عالممر او را گشت سلطانی مسلم
بقای خود مقرر در فنا دیدصفای باطن خود در صفا دید
چه بینم هست انسان مرد کاملکه شد در بحر الاالله واصل
شناس انسان کامل مصطفی رابدانی مظهر نور خدا را
برو ختم است اسرار معانیبدو باشد بقای جاودانی
تو حیدر را شناس انوار یزدانکه باشد گاه پیدا گاه پنهان
تو او را مظهر انوار حق دانتو او را گوهر آدم را صدف دان
در این دریا جواهر بیشمار استولی انسان ز جوهر های یار است
در این اسرار چون گشتی تومحرمروی چون قطره اندر بحر اعظم
بگویم میرود قطره به دریاتو بشنو این سخن ای مرد دانا
برو بشناس خود را ای برادرکه تا باشی به نور حق منور
نگه میکن تو آخر از کجائیدر این نیلی قفس بهر چرائی
بدان گر داری از اسرار بهرهکه از بحر وجود اوست قطره
چه دانستی تو ای انسان کاملشوی در بحر الا الله و اصل
کسی کو خویش را این دم بدانستخدای خویشتن را هم بدانست
باول چونکه ظاهر گشت انواربرون آمد ز پرده سر انوار
همه خلق جهان در سایهٔ اوزمین و آسمان پیرایهٔ او
اگر ظاهر نمیشد او بعالمنبودی سایهٔ او در جهان کم
اگر غایب شدی یک دم ز دنیانبودی سایهٔ پیرایه بر ما
حدیث لو خلق را معنی این استطریق راستی در دین همین است
چه دانستی برو با خویش مینازمگو با ناکسان زینهار این راز
ز بحرش خویش را گم کن چو قطرهکه تا یابی ز اصل خویش بهره
به آخر وصل انسان با خدا شدچو قطره سوی بحرش آشنا شد
زمن پرسی طریق اولیا راطریق صدر دارانبیا را