بخش ۷
مسلمانی بود راه شریعتنمیدانم شریعت از حقیقت
شریعت از ره معنیست ای دوستحقیقت را بمعنی اوست چون پوست
شریعت پوست مغز آمد حقیقتمیان این و آن باشد طریقت
شریعت فی المثل بیناست از حالکه باشد فی المثل تمثیل تمثال
بخود بربسته اهل شرع قرآننمیدانند حقیقت معنی آن
بود اهل شریعت اهل دنیابمعنی در حقیقت نیست بینا
حقیقت اهل دنیا همچو دیوندهمیشه با خروش و با غریوند
بباید دیو را در بند کردنبامیدی وراخرسند کردن
شریعت حفظ اهل این جهانستبمعنی در حقیقت پاسبانست
بگویم با تو ارکان شریعتچه دارد معنی هر یک حقیقت
بمغزش در حقیقت ره نمایددر معنی به رویت او گشاید
باول باز گویم از شهادتنمایم آنگهی راه عبادت
شهادت این بود ای مرد آگاهکه برداری وجود خویش از راه
کنی نفی وجود جمله اشیاءندانی هیچ غیر از حق تعالی
شوی از نور او دانا و بینابه نور او شناسا باشی او را
بدانی مظهر انوار یزدانشوی اندر ره معنی خدا دان
طهارت آن بود کو داشتی پیشکه دین پنداشتی او را از آن پیش
کنی کوتاه دست از وی بیکبارشوی از هرچه غیر اوست بیزار
دل و دستی که آن فرسوده کردیبغیر دین حق آلوده کردی
به آب حلم باری شست و شوئیکنی از بهر جمله گفت و گوئی
که باشد قبلهٔ حق پیر آگاهکه او مقصود باشد اندرین راه
چو قبله یافتی آنگه نماز استنهادن بر زمین روی نیاز است
نماز تو بود فرمان آن پیرتو آن را خواه نیک و خواه بد گیر
بهر امری که فرماید چنان کنهمان ساعت هماندم آنچنان کن
ز مرد وقت اگر فرمان پذیریکنی درماندگان را دستگیری
نباشی یک زمان بی ذکر اللهبذکرش باشی اندر گاه و بیگاه
نماز تو درست آنگاه باشدکه در دل ذکر الا الله باشد
نماز تو بود آنگه نمازیکه از غیرش بیابی بی نیازی
بروزه نیز باید بود مادامنهاده مهر بر لب صبح تا شام
مگو اسرار حق بی امر و فرمانکجادانند دیوان قدر قرآن
نباید غیبت اخوان دین کردبدیشان خویش را باید قرین کرد
بدرویشان بباید بود ملحقسخن پیوسته باید گفت از حق
نباید جز حدیث دین نمودنهمیشه گفتگوی حق شنودن
بپا هرگز نباید رفت جائیکه در آنجا نباشد آشنائی
بپوشان عیب کس را برنگیریخطاهای کسان را در پذیری
زکوة مال میدانی کدام است؟بده از مال خود حق امام است
شفیع خویش سازی مصطفی راز مال خود دهی حق خدا را
بود در مال تو حق امامتکه گیرد دستت او اندر قیامت
به درویشان ره حقی دهی همترا از آنچه بود از بیش و از کم
نداری باز از حق آنچه داریسراسر آنچه داری در سپاری
حجاب تست در معنی زروجاهحجاب خویشتن بردار از راه
دگر خواه آنکه ره در پیش گیریبسوی حق سفر در خویش گیری
ببّری از خود و با او کنی وصلبحق رفتن همین معنیست در اصل
قدم بیرون نهی از عالم گلروان گردی بسوی خانهٔ دل
کنی آن خانه را خالی ز اغیاردر آن خانه نگنجد غیر دلدار
در آن خانه کند آن یار منزلبه نور او شوی آنگاه واصل
شوی اندر حقیقت همچومنصورانا الحق گوئی و گردی همه نور
نماند در وجودت هیچ آثارهمه او باشداندر عین دیدار
همه او باشد و دیگر همه هیچکنون عطار این طومار در پیچ
دگر پرسی چرا انسان فنا شد؟چه فرمان یافت زین عالم کجا شد؟