بخش ۶
بگویم با تو تا حق را که دیده استکدامین قطره در دریا رسیده است
هر آنکس در حقیقت راه بین شدبمعنی واقف اسرار دین شد
به دین مصطفی او راه جویدحقیقت رو بسوی شاه جوید
تو دین مصطفی را راه میروز سر مرتضی آگاه میشو
سخن از مصطفی و مرتضی گودلیل ره براه مرتضی جو
بدانی مظهر انوار حق راز پیر راه جوئی این سبق را
ترا اندر حقیقت ره نمایدز اسرار ولی آگه نماید
چو دانی بر ره تسلیم او شوز هر راهی که فرماید برو شو
پس آنگه اختیار خویش بگذاربهر امری که گوید گوش میدار
بدو ده دست و برهم نه دو دیدهکه تا درحق رسی ای آفریده
بمعنی چونکه اندر حق رسیدیبدریا همچو قطره آرمیدی
بدیدی در حقیقت روی دلدارشوی اندر حقیقت واقف کار
شناسائی شود ناگاه حاصلشوی چون قطره اندر بحر واصل
شناسا شو چو قطره اول بارکه تا گردی ز بحر او خبردار
ترا از هر دو عالم آفریدندبمعنی از دو عالم برگزیدند
هر آنچه هست پیدا در دو عالمهمه موجود شد در ذات آدم
درو موجود شد پیدا و پنهاننمودار دو عالم گشت انسان
ولی انسان کسی باشد در این دارکه او باشد ز حال خود خبردار
ز حال خویشتن آگاه باشدبمعنی در طریق شاه باشد
درین ره خاک پاک مرتضی شوز خود بیگانه با او آشنا شو
محمد هست انوار شریعتولیکن مرتضی بحر حقیقت
سخن در راه دین مصطفی گویطریق راه دین از مرتضی جوی
چنین کردند دانایان حکایتز عبدالله عباس این روایت
که در جنگ جمل آن شاه مردانمیان هر دو صف چون شیر غران
ستاده بود و وصف خویش میکرددل آن کافران را ریش میکرد
نخست گفتا منم شاه دو عالمپناه جمله آفاق و آدم
منم گفتا حقیقت بود اللهکه کردم از دو عالم دست کوتاه
ظهور اولین و آخرینممن از انوار رب العالمینم
منم بر هرچه میبینی همه شاهبفرمان من از ماهیست تا ماه
محبان مرا باشد بهشتمخوارج را به دوزخ میفرستم
گنه کاری که عذر آرد پذیرمچو آرد توبه او را دست گیرم
کسی کو در ره ما برد زحمتکنم بر وی به لطف خویش رحمت
چو کفار این سخن از وی شنیدندبه قصد شاه مردان در دویدند
کشید آن گاه حیدر تیغ کین راسراسر کشت کفار لعین را
بجز آن کس که او آورد ایماننبرد از کافران دیگر کسی جان
نفرمود این سخن حیدر ببازیندانی این حکایتها مجازی
تفکر کن در این گفتار ای یارکه باشد این سخنها جمله اسرار
باسرار علی گر راه بینیحقیقت را همه در شاه بینی
در او بینی بمعنی نور یزدانشوی اندر ره عقبی خدا دان
هم او باشد بمعنی شاه و سرورهم او باشت حقیقت راه و رهبر
تو او را از دل و جان باش مأمورکه تا گردد سر و پایت همه نور
مرا جان و دل از وی زنده باشددل و جانم مرا او را بنده باشد
مرا قدرت نباشد وصف آن شاهکه وصف او دراز و عمر کوتاه
ز وصف خود سخن را اندکی گفتسخن از صدهزاران او یکی گفت
نیاید وصف او از صد هزارانرود گر عمر جاویدان بپایان
اگرگویم حدیث از سر حیدرجهان بر هم زنم جمله سراسر
بگوید نی حدیث سر آن شاهبرآید ناله و فریاد از چاه
بگوید از زبان بی زبانیحدیث او بود سر نهانی
من آن گویم که ای نور منورتوی اندر حقیقت شاه سرور
توی بر هرچه میبینم همه شاهتوی از هرچه بینم جمله آگاه
توی فرمانده اندر هر دو عالمسلیمان یافت از تو ملک و خاتم
تو دادی جنت الماوی به آدمبطوفان نوح را بودی تو همدم
خلیل الله را نمرود بی دیندر آتش چون فکندش از ره کین
در آن دم مر ترا خواند از دل و جانشد آتش در وجود او گلستان
ترا میخواند موسی در مناجاتبرآوردی مر او را جمله حاجات
ترا عیسی و مریم بود بندهبه نامت مرده را میکرد زنده
محمد هم ترا میخواند ناگاهکه شق شد ماه از انگشت آن شاه
تو شاه اولین وآخرینیتو نور آسمان و هم زمینی
تو بودی در بلندی و به پستیتو بودی و تو باشی و تو هستی
توی در دیدهٔ من نور بیناتوی اندر زبان بنده گویا
توی اندر میان عقل و جانماز آن گوهر فشان گشته زبانم
مرا از فضل و رحمت دستگیریخطای رفته را اندر پذیری
در اسرار بر رویم گشادیبکوی رحمت خود راه دادی
نپرسی از کم و از بیش ما رارسانی در وجود خویش ما را
ترا شد بخشش و رحمت مسلمسخن کوتاه شد والله اعلم
دگر پرسی مسلمانی کدام استچرا در پیش دین پرنده رام است