بخش ۴
چه شد منصور مأمور شریعتبمعنی دید اسرار حقیقت
مرید جعفر صادق به جان بودثنای حضرتش ورد زبان بود
سجود درگه آن شاه کردیسر خود خاک آن درگاه کردی
ز جعفر دید انوار معانیبر او شد کشف اسرار نهانی
ز سر وحدت حق گشت آگاهوجود خویشتن برداشت از راه
به کلی گشت فانی در ره حقزبانش گشت گویا در اناالحق
حقیقت گشت روئیده ز دریاچرا افتاد از دریا بدنیا
شناسا شد بنور خویش آنگاهبسوی بحر وحدت یافت او راه
بدریا باز رفت و همچو او شدباول بود در آخر هم او شد
در این معنی اناالحق گفت منصورو یا در جان عطار است مستور
اناالحق گفت او و من نه گفتمولی او آشکارا من نهفتم
اگر با جان نباشد یار ملحقکرا قوت که گوید او اناالحق
چنان دارم ز دانایان روایتبگویم با تو اکنون این حکایت
که میپرسید از منصور یاریبیا با من بگو این قصه باری
تو ای مست می انوار یزدانچرا اسرار حق گفتی به خلقان
همیشه از کسان این سر نهفتیبآخر آشکارا بازگفتی
بیا با من بگو رمزی از این رازز روی این سخن ده پردهٔ باز
جوابش داد و گفت ای یار جانیز من بشنو بیان این معانی
از آن گفتم رموز این حقایقکه تا خود را بدانند این خلایق
باسرار معانی راه جویندطریق راه یزدانی بپویند
بیا ای سالک این اسرار بشنوپی اسرار کان خویش میرو
زمانی در گریبان سر فرو برازین گلهای معنی هم تو بو بر
تفکر کن که آخر از کجائیدرین نیلی قفس بهر چرائی
تو از این عالم فانی بپردازبسوی آشیان خویش رو باز
نوای ارجعی را گر شنیدیچرا در خانهٔ گل آرمیدی
ازین محنت سرای تن گذر کنبسوی عالم وحدت سفر کن
یقین میدان که تو از بهر اوئیبسان قطرهٔ اندر سبوئی
بمانده در سبوی قالب تنبدست خود سبو را بر زمین زن
سبو بشکن که تا یابی تو بهرهروی در بحر وحدت همچو قطره
تو پنداری که این دشوار باشدحجاب تو همین پندار باشد
خیال دزد تو فکر حجابستز فکر تو همه کارت خرابست
خیال و هم خود از راه برگیربگیر اندر طریقت دامن پیر
نه هر کس پیر خوانی پیر باشددر این ره مر ترا دستگیر باشد
بامر حق بود پیر حقیقیطلب میدار او را گر رفیقی
چو یابی دامنش محکم نگهداربه سستی دامنش از دست مگذار
ترا راه حقیقت او نمایددر اسرار بر رویت گشاید
بگوید با تو از دین پیمبربگوید با تو از اسرار حیدر
بگوید با تو اقوال شریعتبگوید با تو اسرار حقیقت
بگوید با تو راه دین کدامستکه اندر راه دین حق تمامست
ترا او سوی مظهر ره نمایددر معنی برویت او گشاید
به تعلیمش به مظهر راه یابیبهر چیزی دل آگاه یابی
چو مظهر یافتی یا بی تو بهرهروی در بحر وحدت همچو قطره
چو مظهر یافتی از خود برون شوبکوی وحدت حق رهنمون شو
چو مظهر یافتی مرد خدائیبیابی در حقیقت آشنائی
چو مظهر یافتی خاموش میباشمکن با جاهلان اسرار حق فاش
چو مظهر یافتی اینک حقیقتبدانی هم شریعت هم طریقت
چو مظهر یافتی منصور گردیاناالحق گو تمامی نور گردی
امام مظهر حق مرتضی دانتو او را مظهر نور خدا دان
امیرالمؤمنین است اسم آن شاهامیرالمؤمنین از جمله آگاه
امیرالمؤمنین راه طریقتامیرالمؤمنین شاه حقیقت
امیرالمؤمنین است آدم و نوحامیرالمؤمنین اندر تنم روح
امیرالمؤمنین موسی عمرانامیرالمؤمنین یعقوب کنعان
امیرالمؤمنین دانم خلیل استامیرالمؤمنین با جبرئیل است
امیرالمؤمنین عیسی و مریمامیرالمؤمنین با روح همدم
امیرالمؤمنین با جان منصورامیرالمؤمنین در پرده مستور
امیرالمؤمنین میگفت اناالحقامیرالمؤمنین سلطان مطلق
مرا از هر دو عالم اوست مقصوددرون دیدهٔ دل اوست موجود
ز عشق او کنون در جوش باشمچرا در عشق او خاموش باشم
مرا عشقش ز بود خود برون کردبکوی وحدت حق رهنمون کرد
نوای عشق او اکنون کنم سازبرآرم در جنون فریاد و آواز
بگویم سر او را آشکاراندارم از هلاک خویش پروا
هزاران جان فدای شاه باداسر من خاک آن درگاه بادا
نشسته عشق او بر جان عطاربگویم سر او را بر سر دار
تو گرخواهی که این اسرار دانیرموز حیدر کرار دانی
بسوی کلبه عطار میروچو او انوار بین اسرار میرو
سخن اندر حقیقت گفت عطاربمعنی این سخن را یاد میدار
دگر پرسی ز قاضی و زمفتیجواب این سخن بشنو که گفتی