گنج

بخش ۱۴

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۴۱ بیت
بگویم با تو از احوال گردونکه تا بینی بمعنی سر بیچون
چنین میدان که این چرخ مدورکه گردان شد بامر پاک داور
بگردد روز و شب این چرخ دوّارهمه مقصود او دیدار آن یار
همه سرگشته گردان بهر یار استز بهر دیدن او بی قرار است
بگردد این چنین گردنده افلاکبودتا آب و باد و آتش و خاک
همه سرگشته فرمان اویندهمه دلداده و شیدای اویند
بگردد این چنین پیوسته مادامکز آن گشتن زمین را باشد آرام
بگردد این چنین گردنده گردونکه تا آید در و یاقوت بیرون
بگردد تا نبات از خاک رویدازو حیوان غذای خویش جوید
بگردد این چنین در گرد عالمکزو پیدا شود در دهر آدم
سپهر و انجم و خورشید تابانهمه سرگشته‌اند از بهر انسان
ببین گر ز آنکه داری نور بینشکه بر انسان شده ختم آفرینش
هر آن چیزی که پیدا شد ز معبودحقیقت را همه مقصود او بود
جهان یابد از انسان زینت و زینکه باشد مجمع آثار کونین
بزیر گنبد فیروزه گون طاقهر آن چیزی که تو بینی در آفاق
تمامی بهر انسان آفریدندمر او را دردو عالم برگزیدند
هر آنچه هست از پیدا و پنهانهمه موجود شد در ذات انسان
مر او را عالم کوچک از آن گفتنیارم درّ این اسرار را سفت
ولی انسان ز بهر کردگار استمر او را جز شناسائی چه کار است
شناسد خویش از آغاز و انجامبیاد حق بود در صبح و در شام
بداند کز چه موجود است اشیاشود عارف بنور حق تعالی
شود او را شناسائی چو حاصلبداند در جهان انسان کامل
امام کل عالم مرتضی دانتو او را مظهر نور خدا دان
ز شوق او بود گردان کواکبمر او را سر بسر گشتند طالب
سپهر از بهر او گردنده باشدمر او را از دل و جان بنده باشد
ز حل باشد کمینه هندوی اوهمین گردد که ره یابد سوی او
بهر دم مشتری تسبیح خوانشثنای او بود ورد زبانش
برفتد تیغ مریخ ستمگرکه تا سازد جدا از دشمنش سر
بمدحش زهره هر دم ساز داردبهرسازی هزار آواز دارد
بود از جان و دل خورشید انورغلام و چاکر اولاد حیدر
ز نور مرتضی او نور داردکز آن آفاق را معمور دارد
عطارد منشی دیوان او دانز شوق او بود در چرخ گردان
بسی گردد بگردش ماه شب گردکه در گشتن نه بیند کس ازو گرد
همه از شوق او نالان و گرداننمی‌گویم چگویم با تو نادان
همه سرگشتگی شان بهر شاه استچه خورشید و چه چرخ و سال و ماهست
زمین و آسمان او راست مقصودهمه اشیا ز بهر اوست موجود
بود او را بهر جائی اساسیبهر وقتی بود او را لباسی
ولی در اصل یک سررشته داردکه این رشته بهم پیوسته دارد
نگردد منقطع سر رشته هرگزز انکار چنین معنی بپرهیز
چنین تقدیر داد این رشته را تابکه گر مرد رهی این رمز دریاب
دگر پرسی که لذات جهان رانمایم بر تو اسرار نهان را