شمارهٔ ۵ - حکایت
پادشاهی دُر ثمینی داشتبهر انگشترین نگینی داشت
خواست نقشی که باشدش دو ثمرهر زبان کافکند بنقش نظر
وقت شادی نگیردش غفلتگاه انده نباشدش محنت
هرچه فرزانه بود آن ایامکرد اندیشهٔ ولی بدخام
ژنده پوشی پدید شد آندمگفت بنویس بگذرد این هم
شاه را این سخن فتاد پسندچون شکرخنده از لب چون قند
ز آنکه گر پیش آید او را غمبیند او بگذرد شود خرم
ور بود هم بعیش خوش اندربیند او بگذرد شود ابتر
ای کریم بحق علی الاطلاقبحق آنکه داد این سه طلاق
که باسرار ده تو آن کردارکه بود آن مطابق گفتار