شمارهٔ ۶ - و له ایضاً
ای تو همساز من وهم سوزموی رخت اختر شب افروزم
همه آیینه و تو جلوه گریهمه را از همه تو درنظری
همه گر فرد شعله می بودیگوی وحدت زجمله بربودی
ز آنکه هرجا دوئی بود درشیءمتخلل بود در او جزوی
لیک جز او همه از اوفیء استغیر او در میانه لاشیئی است
چشمت اسرار گر بود احولدونماید ترایکی مشعل