گنج

شمارهٔ ۸۱

حسن رخی کان تراست ماه نداردگو بر رخش طره سیاه ندارد
این چه گیاه خط است وین چه گل رویخلد چو این گل چو آن گیاه ندارد
دُرکه نهان کرده ای بحقّهٔ یاقوتجوهرئی را نبوده شاه ندارد
دل که بیغما ربودی از کف او جانغیر دو چشم خودت گواه ندارد
بوالعجبیهای عشق بین که مسخّرکرده جهان آن شه و سپاه ندارد
صبر و خِرَد دین و دل قرار و توانمبرده به حدّیکه سینه آه ندارد
ای صنم اسرار را مران ز در خویشزانکه بغیر از درت پناه ندارد