شمارهٔ ۸۰
که اندر این کاروان یارب چه کس میرفت و میآمدکه از روز ازل بانگ جرس میرفت و میآمد
زهی زان نور بیپایان خهی زان عشق بیانجامشهاب بیکران بیحد قبس میرفت و میآمد
شد از شرب نهان ما تو گویی محتسب آگهکه بر دور سرای ما عسس میرفت و میآمد
ز دست خصم بدگو تا چه آید بر سرم گو بازبه سوی آن شکرلب چون مگس میرفت و میآمد
مگر دانست کز عمرم دم آخر بود کز تنز بهر دیدنت جان چون نفس میرفت و میآمد
نصیب مرغ دل بود از پریدن دل پریدنهاچو مرغی کو در اطراف قفس میرفت و میآمد
به دل اندر خم زلفش ز شست آن کمان ابروخدنگ غمزهها از پیش و پس میرفت و میآمد
همی میرفت و میآمد دلم دوش از تپیدنهاز غوغای سگت کآیا چه کس میرفت و میآمد
ره کویش همیپیمود اسرار و درش نگشودبشد شرمنده پیش خود ز بس میرفت و میآمد