شمارهٔ ۷۶
آنشوخ که با ما بسر کینه وری بوداستاد فلک در فن بیدادگردی بود
کز نوخطش انگیخت بسی فتنه به عالمنبود عجبی آفت دور قمری بود
گفتی که بود سر و سهی چون قد دلبربر سر و کجا دستهٔ گلبرگ طری بود
دارد به لبش نسبتی از لعل کی او رااعجاز مسیحی و کلام شکری بود
در طرف چمن دعوی همچشمی نرگسبا چشم سیه مست تو از بی بصری بود
تنها نه همین پردهٔ ما را بدرد عشقآئین محبت ز ازل پرده دری بود
هر علم که در مدرسه آموخته بودمجز عشق تو بیحاصلی و بی ثمری بود
بر فرق نهیم این نمدین تاج که ما رادر ملک جنون داعیهٔ تاجوری بود
از ملک ازل سوی ابدرخت کشیدمآری چکنم قسمت من در بدری بود
شهری پر از آیینهٔ الوان نگریدماسرار بهر آینه در جلوهگری بود