گنج

شمارهٔ ۷۴

دل خود تنگ ز غنچه دهنی باید ساختروز خود تیره ز زلف سیهی باید کرد
خاطر خویش پریشان ز پریشان موئیدل شکسته ز شکست کلهی باید کرد
مصر دل بایدت از بهر عزیزی آراستیوسف جان بدر از قعر چهی باید کرد
تا بکی معتکف کاخ هوس باید بودکاروان رفت دلا رو برهی باید کرد
ای که از مهر رخ تست فروغ دو جهانفکر بهبودی بخت تبهی باید کرد
خواجگان را به غلامان نظری باید بودمحتشم را به حشم رحم گهی باید کرد
سرگران این همه با ناز نمی باید رفتبه شهید ره خود هم نگهی باید کرد
نار اسرار چو نور است ازانرو که ازاوستطاعتی گر ننمودی گنهی باید کرد
بوی زلف بیقراری برقرارم میرسدنافهٔ آهوی چین مُشک تتارم میرسد
باد عنبر بوست گوئی آید از شهر ختننی خطا گفتم ز چین زلف یارم میرسد
گردراهش مردمان روبند با مژگان چشمکان زمان از گرد ره آن شهسوارم میرسد
تا رساند مژدهٔ وصلت سوی دل هر نفسپیک آهی از دل امیدوارم میرسد
رخش تازان سرشکم سرخ رودرتاز و تککف زنان مژگان که شاه تاجدارم میرسد
صفحهٔ جان پاک کن اسرار از نقس دوئیشهر دل آئین ببند آن شهریارم می رسد