شمارهٔ ۷۳
مستانه بیرون تاخته تا عقل و دین یغما کندبا چشم جادو ساخته تا عالمی شیدا کند
بربسته مژگان تو صف تا عالمی سازد تلفدل میبرد از هر طرف چشم تو وحاشا کند
غارت کند از یک نگه دین و دل آن چشم سیهقتل اسیران بی گنه آن شوخ بی پروا کند
گه کشته خواهد عالمی گه زنده میسازد همیاحیا چو عیسی هردمی زان لعل شکر خواکند
خواهی نمائی معجزت زان آستین بنما کفتکان با کسان موسی صفت کار ید و بیضا کند
هرکو ز عشق گلرخان گیرد متاعی در جهاندنیا و دین و نقد و جان در کار این کالا کند
یک جاغم و دردحبیب یکسوجفاهای رقیباسرار خوکن با شکیب تا غم چه هابا ماکند
دیده را آینهٔ روی شهی باید کردسینه را جلوه گه مهر و مهی باید کرد