گنج

شمارهٔ ۷۰

تا کی ز غمت ناله و فریاد توان کردز افتاده به کُنج قفسی یاد توان کرد
آغوش و کنار از تو نداریم توقعاز نیم نگاهی دل ما شاد توان کرد
رخش ستم این قدر نباید که بتازیگیرم که بما این همه بیداد توان کرد
زاهد چه دهی پند که ما از می لعلشنی همچو خرابیم که آباد توان کرد
ای آن که بدست تو سررشتهٔ خلقی استیک رشته به پا طایری آزاد توان کرد
ای نور خدا گویم اگر سوء ادب نیستدیگر ز کجا مثل تو ایجاد توان کرد
جانی و دلی روح روانی همه آنیاز مشت گلی این همه بنیاد توان کرد
آورد هجومی به سرَم ، خیلِ غُمومی،ساقی به یکی ساغرم امداد توان کرد
یک ره ننمودی نظر اسرار حزین راگم کرده رهی رابره ارشاد توان کرد