شمارهٔ ۶۹
دل و دین می کنی یغما بدین رخجهان گشتم ندیدم اینچنین رخ
چه آتش پارهٔ بگرفته مأوابکانون دلم ز آن آتشین رخ
بشکر خنده زد آن انگبین لببنسرین طعنه زد آن یاسمین رخ
نیاز آرند خیل نازنینانبر آن سرو ناز نازنین رخ
نهند بر آستان سر منکرانتید و بیضا چو آرد ز آستین رخ
ز خط خضر بود آب بقانوشز لب عیسی دم گردون نشین رخ
از آن زلف و جبین در مجمع حسننموده کفر و دین باهم قرین رخ
سوی صورتگر چین گر خرامیبگوید مرحبا حسن آفرین رخ
چو اسرار الهی پرده پوش استمگر مرآت حق بینی است این رخ