شمارهٔ ۶۰
مرا از عشق دل لبریز خون استچو اخگر کز محبّت در درون است
مگو عشق این نهنگ آتشین استمحبت نیست این دریای خون است
بسی بی پا و سر دارد به هرسویکز آن جمله یکی گردون دون است
شدیم از شهر بند عقل بیرونکنون مأوای ما ملک جنون است
من آن سیمرغ کوه قاف عشقمکه عنقای خرد پیشم زبون است
جهان چون نقطه بین در مرکز دلدو کون و یونس دل بطن نون است
بگوش ما بود هر نغمه موزونغریو شحنه ساز ارغنون است
همه عالم حروف و حق سخنگوستوزو حرف نخستین کاف و نون است
ازو در جنبش آمد گوهر گلباو هر جبشی را هم سکون است
چو او را نیست حدی اُستوار استهر آن جنبش که درچشمت نگون است
ندارد تابشش آغاز و انجامبلی آن جلوه گر بی چند و چون است
مگو سرّ درون پرده اسرارکه از اندیشه سر ّحق برون است