گنج

شمارهٔ ۵۹

شبی دارم دراز و تیره همچون تار گیسویتدلی دارم پریشان همچو موی عنبرین بویت
ز مژگان خارها درجویبار دیدگان بستمکه ماندلخت دل وزصاف اشک آبی زنم کویت
دل دیوانه ام ملک ملامت را مسخّر کردطریق مملکت گیری دلم آموخت ز ابرویت
شمیم مُشک تاتاری چه باشد پیش آن کاکلعبیر و عنبر سارا کجا و زلف جادویت
ز تار موی شبرنگت نموده تیره روز مابفرما تا برافروزد فروغی شعلهٔ رویت
دل افسرده ای اسرار زین زهد ریا داردچه شد آن برق عالمسوز عشق آتشین خویت