گنج

شمارهٔ ۵۲

ای دل نخوری محنت و اندوه که چندتاز یار و دیار ار ببریدند برندت
تا قدر شب قدر وصالش نشناسیدر تاری از آن طره فکندند به بندت
هر چیز که بینی ز زمانی و زمینیتا مثل شوندت ز قفا جمله دوندت
آن شاهد نغزی که بهر پوست چو مغزیای نطق نلغزد بدوئی پای سمندت
در جمله ببین دلبر و آن جمله ببین خوداز خود بگذر تا که بخود راه دهندت
خاموش شو اسرار مگو سرّ محبتورنه بسوی دار چو منصور برندت