شمارهٔ ۵۱
دل و دین بتی نامسلمان گرفتبیک عشوهٔ کشور جان گرفت
بت سبزوار از خط سبزه واربخد خور آسا خراسان گرفت
ز پیکان او یافت حظی دلم راکه گفتی که خطش ز پیکان گرفت
بدوران مخور غم به دور آن می آرکه غم ها برد می چودوران گرفت
چه خواهد دگر شحنهٔ غم زمانهاگر نیم جان بود جانان گرفت
دلی داشتم بود غمخوار جانولی ترک مستی ز این آن گرفت
مرا بود چشمی از او بهره ورز بس اشک بارید طوفان گرفت
شه حسنش آهنگ تاراج کردز اسرار دل برد و ایمان گرفت