گنج

شمارهٔ ۵۰

ای آفت جان ها خم ابروی کمندتغارت گر دل ها قد دل جوی بلندت
تا آفت چشمت نرسد دست حق افشاندبر آتش رخسار تو از خال سپندت
ای ترک سمنبر بسرم تاز سمندیگوی خم چوگان سرخوبان خجندت
افتاده خلاصیش به فردای قیامتهر صید که گردیده گرفتار به بندت
شد رشک فلک روی زمین تا که نشستهبرخاک هلال از اثر لعل سمندت
اندام تو خود قاقم و خزاست زنرمیسودی ندهد جامهٔ دیبا و برندت
دارد سر یغما شد من غمزهٔ شوختاینک دل و جانی اگر این هست پسندت
تا دفع عوارض بشود زان گل عارضیک بوسه بما ده بزکواة از لب قندت
ناصح چه دهی پند باسرار ز عشقشاو نیست از آنها که دهد گوش به پندت