شمارهٔ ۴۹
سینه پر ناله و لب خاموش استبر زبان قفل و دلم در جوش است
خود گر افلاک و گر عنصر خاکهمه را بار غمش بر دوش است
آن یک از شوق شب و روز برقصوین یک از جام می اش مدهوش است
برهش بسته کمر چون جوزاهرچه کوکب بفلک منقوش است
اختران چنگ زنان چون ناهیدمحفل آراسته نوشا نوش است
مهر بگداختهٔ آتش او استکه بسر در طلبش درگوش است
ماه آورده کلف بر رخسارکز غمش خون بدلش در جوش است
مه نو پیش خم ابرویشحلقهٔ بندگیش در گوش است
قطب را کز حرکت افتادهداده جامی ز ازل بی هوش است
خاکیان را همه از جلوهٔ اوشاهدی در برو هم آغوش است
دارد اسرار برندان پیوندگرچه زاهد صفت ازرق پوشست