شمارهٔ ۵
دل بسته نقش چهرهٔ دلدار خویش رادارد دیار صورت دیار خویش را
هم تیره طبع خاکی و هم نور نور پاکبنگر ز خویش نور خود و نار خویش را
پیمان همی شکستی و بیگانه خوشدیز اغیار فرق می نکنی یار خویش را
بر خویش بود عاشقو آیینه خانه ساختتا بنگرد در آینه دیدار خویش را
بیرون ز پرده نقد و متاع جهان نموددر پرده ساخت رونق بازار خویش را
تجدید عهد بندگی خواجه خواجگی استتا کی زیاد بردهٔ اقرار خویش را
در خویشتن بدید عیان شاهد الستهر کو درید پرده پندار خویش را
در سرّ دل نهان بودت مهر ذات لیکبا چشم سر ندید کس انوار خویش را
اسرار خویش اگر طلبی طرح کن دوکونجز این کسی نیافته اسرار خویش را