گنج

شمارهٔ ۴۶

نی رحم ترا باین فکار استنی بی تو مرا دمی قرار است
کی یاد کنی ز بلبل خویشای گُل که ترا چو من هزار است
پیشت دُر اشک مردم چشمساقط ز محل اعتبار است
تو عهد شکسته ای و ماراپیمان محبّت استوار است
ای تیر کمان ابروی دوستمرغ دل ما در انتظار است
در آینه تا نشسته نقشتبر آینهٔ دلم غبار است
تا شانه بزلفت آشنا شددل چاک ز رشک شانه دار است
پرسی چو ز بیقراری مااسرار تو بر همان قرار است