شمارهٔ ۴۷
خطت دمیدو هنوزت سری ز ناز گرانستکه بر رخ تو خط بندگی ساده رخانست
فتاده سلسله بر پای دل درآن خم گیسوخوش آن دلی که دراین حلقهاش سری بمیانست
ز دست دوست دشمن نوازچون نخورم خونکه نیست با من مسکین چنانکه بادگرانست
چوباد عمر گذشت و مرابخاک ره اوهنوز دیدهٔ امید باز و دل نگرانست
چونقطه دایره محنتم محیط چو پرگاربدور من غم دوران مدام در دورانست
ز داغ هجر چنانم که گر بباغ جنانمبدیده هر سر برگیش بی تو نوک سنانست
کند کمان بکمین زه زهی سعادت صیدیکه شوخ غمزه و ابروی اوش تیر و کمانست
رسید موسم اردی بهشت ساقی گلرخبیار بادهٔ گل فام اگرچه خود رمضانست
گدای پیر مغان راز خسروی چه تفاخرکه ملک و شوکت شانس بدیده شوکه نشانست
خدایرا مددی خضر راه وهادی اسراردلیل راه شو اورا که او ز نو سفرانست