گنج

شمارهٔ ۴۲

دمی نه کار زوی مرگ بر زبانم نیستچرا که طاقت بیداد آسمانم نیست
بزیر تیغ تو من پر زدن هوس دارمهوای بال فشانی ببوستانم نیست
خوشم که نیست مراروزن از قفس سوی باغکه تاب دیدن گلچین و باغبانم نیست
میان آتش و آبم ز دیده و دل خویششبی که جای بر آن خاک آستانم نیست
بگوشهٔ قفسش خوگرفتهام چندانکه گر رهاکندم ذوق آشیانم نیست
دلت چو واقف اسرار و نکته دان باشدچه غم بساحت قرب تو گر بیانم نیست