شمارهٔ ۴۱
شهر پر آشوب و غارت دل و دین استباز مگر شاه ما بخانه زین است
آینهٔ روست یا که جام جهان بینآتش طور است با شعاع جبین است
با که توان گفت این سخن که نگارمشاهد هر جائی است و پرده نشین است
شه توئی ای دوست در قلمرو دلهاکشور جانها ترا بزیر نگین است
خسروی عالمم بچشم نیایدگر تو اشارت کنی که چاکرم این است
بر سر بالین بیا که آخر عمر استرخ بنما کین نگاه بازپسین است
خون بدل ما کنی بخاطر دشمنجان من آئین دوستی نه چنین است
ساغر مینا بگیر و شاهد رعناباشد اگر حاصلی ز عمر همین است
هرکه بروی تو دید زلف تو گفتاکفر بدین همچو شب بروز قرین است
نیست چو بی نور لطف نار جلالتنار تو خواهم که رشک خلد برین است
درخورم اسرار تنگنای جهان نیستمرغ دلم شاهباز سدره نشین است