گنج

شمارهٔ ۳۹

گردی از آن رهگذرم آرزوستافسر شاهی بسرم آرزو ست
ترک به تارک به میان عقد فقرشاهم و تاج و کمرم آرزوست
با چمن و خلد ندارم سریخفتن آن خاک درم آرزوست
چند بمانم پس این نه حجابسیر فضای دگرم آرزوست
ذوق پر افشانی با غم نماندتیر ز شصتت به پرم آرزوست
جام می ناب نخواهم دگرخوردن خون جگرم آرزوست
عشق نگیرد مگر از درد زیبسینه پر از شررم آرزوست
بلکه به بیند بتو این چشم تارگرد تو کحل بصرم آرزوست
بو که رسد بوت بدل سینه راچاک زدن هر سحرم آرزوست
طوطی جان تا که شکرخا شودحرفی از آن لب شکرم آرزوست
چند سبا هدهد باد صباخود ز سلیمان خبرم آرزوست
تا بکیم تفرقه یعقوب واربوی قمیص پسرم آرزوست
گرچه چو عیسی پدری نیستموصل حقیقی پدرم آرزوست
معتکف هستی خود بودمیچند شد از خود سفرم آرزوست
آرزو اسرار همه حاجتسترفتن این خود ز برم آرزو است