شمارهٔ ۳۵
جرعهٔ ما را ز لعل می پرستش مشکل استگوشه چشمی بما از چشم مستش مشکل است
آنکه عالم را به تیغ بی نیازی قتل کردگر بیارد در حساب مزد دستش مشکل است
پسته تنگ دهانش نکته سر بسته ایستحرف ازآن سرّی که بر گل سرببستش مشکل است
عشق بی پروا کجا و عقل پر اندیشه کودام برچین کین هما باما نشستش مشکل است
گر برهمن بینی و گراهرمن ور پارساآنکه نبود مست از جام الستش مشکل است
آنکه عالم را بمستوری کند شیدای خویشچون درآید ساغر صهبا بدستش مشکل است
طایر دل را خلاصی نیست از دامت بلیرستن مرغی که زلفت پای بستش مشکل است
وصف آن رخسار با اسرار هم زان یاردانکان نمودی را که نبود بودهستش مشکل است