گنج

شمارهٔ ۳۲

دل و جانم فدای حضرت دوستنی، فدای گدای حضرت دوست
هر دمی صد جهان ز جان خواهمتا فشانم بپای حضرت دوست
چشم فتّان او بلای دل استدل فدای بلای حضرت دوست
هست پاداش نیستی هستینیست شو در هوای حضرت دوست
گر فنا شد وجود ما گوشوباد دائم بقای حضرت دوست
از دل و دین و هست و نیست برستهرکه شد مبتلای حضرت دوست
با سگ کویش آنکه اُنس گرفتشد سوا از سوای حضرت دوست
هر کرا کُشت خونبهایش شدای فدای بهای حضرت دوست
خلد و کوثر بجرعه ای بفروشغیر مگزین بجای حضرت دوست
دِیر جویان و هم حرم پویانهمه رو در سرای حضرت دوست
جمله زیر لوای رحمت بینخاصه اهل ولای حضرت دوست
گاه جامم بلب گهی جانمتا چه باشد رضای حضرت دوست
دم عیسی گرفت باد سحراز دم جانفزای حضرت دوست
گشت اسرار از سرایت فیضمرغ دستانسرای حضرت دوست