شمارهٔ ۳۰
پیوسته مرا ز غم تب و تابای مایهٔ خوشدلی تو دریاب
می دهد که حیات این جهان هستمانند حباب بر سر آب
پا از سر و سر ز پا ندانماز دست تو چون کشم می ناب
شب تا به سحر چو چشم انجماز دیدهٔ ما ربوده ای خواب
ما و تو همیشه سرگرانیمتو از می ناب و ما ز خوناب
ما زمرهٔ عاشقان نداریممرگی بجز از فراق احباب
اَفسُرده دلان خالی از عشقمَن عاشَ وَ ما عاشِقُ قَد خاب
جسمی نَحِلُ و عظمی اَنحَلظَهری قَوس وَ فُودی شاب
لَحمی عَصبی دَمی وَ عِرقیمِن حَرقَة فِرقَةِ الحمی ذاب
بشگفت بهار و در چنین فصلاِن تَلَمحَ مَن یَملَح قَد طاب
وقت گُل و توبه از می اسرارمَن طاب مِن الشّرابِ ما تاب