شمارهٔ ۳
تغییری ای صنم بده اطوار خویش رامپسند بر من این همه آزار خویش را
هرگز نیامدی و تسلی دهم چو طفلهردم ز مقدمت دل بیمار خویش را
پرمایه را نظر بفرومایه عیب نیستیکره ببین ز لطف خریدار خویش را
مرغان ز آشیانه برون افتادهایمگم کردهایم ماره گلزار خویش را
تا پر فشانئی نکند وقت قتل همبر بست بال مرغ گرفتار خویش را
مهلت نداد صرصر ایام تا که مادر آشیان نهیم خس و خار خویش را
هرکس که برد لذت تیر تو مرهمینگذاشت زخم سینهٔ افکار خویش را
زاهد مگر خرام تو دیدی که داده استبر باد دفتر و سرو دستار خویش را
اسرار آن و حسن ز بس گشته نقش دلاسرار خوانده زین سبب اسرار خویش را