شمارهٔ ۲
ای که پنداری که نَبوَد حشمت و جاهی تراهست شرق و غرب عالم، ماه تا ماهی ترا
از پِیَش تا چند گردی، کو به کو و دربدررو به خویش آور، که هست از خود به او راهی ترا
گام نِه اول به ره، پس از خود ای سالک بِرَهزان نِه ای آگه، که از خود هست آگاهی ترا
گر خدا خواهی تو، خود خواهی بنه در گوشه ایتا که خود خواهی شود، عین خدا خواهی ترا
جام جم خواهی بیا، از خود ز خود بیخود طلببهر دارا ساختند آئینهٔ شاهی ترا
خوشه ای از خرمنش اسرار اگر داری طمعاشک باید ژاله سان و چهره ای کاهی ترا