شمارهٔ ۲۳
صبا از ما بگو آن بیوفا راشکیبا تا بکی گشتی تو ما را
چو ما را در حریمت بار نبودمده باری ره اغیار دغا را
نیائی چون برم از ناز باریغباری کن ز ره همره صبا را
تو در پیمان شکستن ختمی و نسخنمودی از جهان کیش وفا را
ز بس خون ریزد او ترسم که گویندخدا ناکرده نشناسد خدا را
چو هر چیزی نخست اندازه ای یافتچرا اندازه ای نبود جفا را
به بند از شکوه لب اسرار چون نیستبکیش عشق ره چون و چرا را