گنج

شمارهٔ ۲۴

اختران پرتُوِ مشکاتِ دلِ انورِ مادل ما مظهر کُل، کل همگی مَظهر ما
نه همین اهل زمین را همه باب اللهیمنُه فلک در دوَرانند به دورِ سرِ ما
برِ ما پیرِ خِرد طفل دبیرستانستفلسفی مقتبسی از دلِ دانشوَرِ ما
گرچه ما خاک‌نشینانِ مُرقّع‌پوشیمصد چو جم خفته به دریوزه‌گری بر درِ ما
چشمهٔ خِضر بوَد تشنه شرابِ ما راآتش طور شراری بوَد از مُجمَرِ ما
ای که اندیشهٔ سر داری و سر می‌خواهیبه کدوئی است برابر سر و افسر، بَرِ ما
گو به آن خواجهٔ هستی‌طلبِ زهدفروشنبوَد طالبِ کالای تو در کشورِ ما
بازی بازوی نصریم نه چون نسر بچرخدو جهان بیضه و فرخی است به زیرِ پرِ ما
ماه گر نور و ضیا کسب نمود از خورشیدخور بوَد مکتسب از شعشعهٔ اخترِ ما
خسرو ملک طریقت به حقیقت مائیمکله از فقر به تارک ز فنا افسر ما
عالم و آدم اگر چه همگی اسرارندبود اسرار کمینی ز سگان در ما