شمارهٔ ۲۲
دور از شاه خراسان در بلاهمچو ایوبم بکرمان مبتلا
آدم آسا از فریب آسمانصرت من فردوس طوس را حلا
گرچه دارالفقر کرمان جنتی استلیک در جنات سفلست و علا
ای صبا بگرفته دامانت مگرخاک دامنگیر سخت این دلا
ای صبا از خطهٔ کرمان گذربر خراسان چون خورآسان از ولا
پس بآن شیرین شهر آشوب گویخاک راهت دیدهٔ ما را جلا
پیش تو شیرینی کرمانیانزیره در کرمان و پیش کان طلا
ای خور ثانی عجب عاشق کشیسوختم از دوریت سنگین دلا
از خراسان بوی خون آید همیالصلا ای خیل جانباز الصلا
چند الست ربکم لارا جوابدارم از شکر لبت چشم بلا
کلب خود را یا بباید داد باریا نباید کلب خود خواند اولا
واگرفتی سایهٔ خود از سرمفکر اسرارت نداری مجملا