گنج

شمارهٔ ۱۹

گر پریشان حالم او داند لسان حال راورچو سوسن لالم او داند زبان لال را
گرچه بامت بس بلند و بی پر و بالیم ماهمتی کان شمع رویت سوخت پر و بال را
ای امیر کاروان کاندیشهٔ ما نبودتیک نظر هم میرسد افتاده در دنبال را
سنگی از طفلی نیامد بر سر ما در جنونچرخ در دوران ما افسرده کرد اطفال را
نغمه‌ام زاری دل شربم ز خوناب جگربین ببزم کامرانی بادهٔ قوال را
عمر بگذشت و نگاهی بر من مسکین نکردجان من آخر نه انجامی بود اهمال را
هرچه پیش آید زیار اسرار نبود شکوهٔسوی ما نبود گذاری طایر اقبال را