شمارهٔ ۱۶۷
خاک در تو ما را به ز آب زندگانیدر سر هوای سرورت عمریست جاودانی
هر درد و غم که داری خواهم بجان که باشددردازتوعافیت ها غم از تو شادمانی
دست شکستگان گیر ای صاحب مروتفریاد خستگان رس ای آنکه میتوانی
نبود پناه ما را جز خاک آستانترو بر درکه آریم گر از درت برانی
آن بخت کو که باشم چون بندگانت بخدمتوان شاه حسن باشد بر تخت حکمرانی
گر تند باد غم داد گلزار عمر بر بادیا رب نبیند آسیب آن تازه ارغوانی
ترکان چشم مستت غارتگر دل و دینباشد کرشمهٔ هایت آفات آسمانی
این کاروان آهم از کعبه دل آیندلعل سرشک اسرار آورده ارمغانی