گنج

شمارهٔ ۱۶۶

پا مانده در گل در سرزمینیجاکرده در دل مهر حبینی
کارم فتاده با شوخ چشمیدارم نیازی با نازنینی
زد حاصلم برق ای خرمن حسنرحمی بفرما بر خوشه چینی
ای ابر رحمت لب تشنگی چندوی برق سرکش تاکی بکینی
بر آستان نی باری است باریزان بوستان نی گل آستینی
عشقم در آفاق آوازه افکندحسن چنان راست عشق چنینی
یارب چه باشد کز در درآیدپیک عنایت از پاک بینی
ای سالک ره از خود خبرداربس رهزنت هست در هر کمینی
ساقی بفرما فکر خمارممشکل شود حل از خم نشینی
از زلف رویت آمد پدیداردر چشم زاهد کفری و دینی
ابروی طاقت هرکس که دیدیحسن آفرین را کرد آفرینی
در وادی عشق افتاد اسرارنه خضر راهی نه هم قرینی